خلاصه داستان قسمت بیستم سریال ایلدا از شبکه یک

0
6


خلاصه داستان قسمت بیستم سریال ایلدا از شبکه یک

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت بیستم سریال ایلدا را که در حال پخش از شبکه یک سیما می باشد را برای شما عزیزان آماده کرده ایم که در ادامه می خوانید. سریال ایلدا با موضوع اتحاد و حماسه مردان و زنان عشایر مرزنشین در برابر متجاوزان به خاک این مرز و بوم و قصه ایستادگی و ایثار آن‌ها از سال‌ ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ساخته شده است.

قسمت بیستم سریال ایلدا

سالار به همراه گودرز و سیاوش در حال سنگ جمع‌ کردن است که رو به بچه ها می گوید که یک گوش بر خودش را در میان اهالی جا انداخته است و قصد خراب کاری دارد‌.
اما به آن جا که می روند او را نمی‌بینند که سالار ناگهان متوجه او می‌شود به سمتش می‌دود و گودرز و سیاوش نیز به دنبالش می دوند که بعد از مدتی گوش بر آن سه را پیدا می‌کنند و دست پایشان را می‌بندد و می‌گوید در ازای نامه ای که دست شیخ است آن ها را آزاد می‌کند.
سالار قبول می‌کند به سمت خاکریز می‌رود که عمو برفی مچش را می‌گیرد و از او می‌پرسد که کجا بوده است، بعد از آن شیخ رو به سالار می گوید که چرا رنگ و رویت پریده است.
سالار بعد از چند مدت که برای کیف کمین کرده بود با به دست آوردن فرصتی کیف را برمی‌دارد و به سمت آن جا می رود، گوش بر کیف را می‌گیرد اما آن ها را باز نمی‌کند که سیاوش به سالار می گوید که دستش را باز کند.
بعد از باز شدن دستش به سمت گوش بر حمله می کند و تفنگش را می‌گیرد و با زدن او از دستش فرار می‌کنند و به سمت خاکریز ها می روند که به محض رسیدن گوش بر که از رسیدن به آن ها ناامید شده چاقویش را نشانه می‌گیرد که پرتاب کند، اما در همان لحظه عمو برفی با پرتاب سنگ به سر قادر او را زمین گیر می‌کند و بچه ها را نجات می‌دهد.
چند تا از رزمنده ها به همراه یاور به سمت گوش بر می روند و او را کشان کشان می برند و شیخ رو به او می گوید کاغذ اصلی که تو می خواستی این جاست نه آن کاغذی که دیدی و به او می خندد.

عمو برفی به بچه ها می گوید که او همان قادر گوش بر یکی از سه برادران است که از قضا قاتل شیرزاد نیز هست، دکتر و هاویر به سمت خاکریز ها می‌روند تا او را درمان کنند، یکی از مامورین به هاویر می‌گوید که او اعتراف کرده است که قاتل شیرزاد است.

گندم به آن جا می رود و هاویر را در آغوش می‌کشد، گندم شروع‌ به درد و دل با هاویر می‌کند، هاویر می‌گوید که اشتباه کرده است که بدون هیچ حرفی و به قهر رفته است. یاور چند شخص را در در ده می‌بیند و تفنگش را به سمت آن ها می‌گیرد اما بعد از چندی یاور بی جون روی اسب افتاده است و اسب درحال حرکت است.

هاویر و گندم سوار ماشین می شوند که یاور را بی جون بر روی اسب می‌بینند و به سمت او می روند. عمو برفی سوار بر الاغش به سمت آسیابان می رود که متوجه می‌شود چند تا از نیرو های بعثی درحال دزدیدن آرد هایش هستند که به سمت آن ها حمله می کند و بعد از کتک زدنشان با بستنشان به سنگ آسیاب مجبورشان می‌کند که گندم هایش را آرد کنند.

هاویر و گندم به همراه دکتر هندی مشغول مداوای یاور هستند کع بعد از مدتی گودرز و سیاوش می آیند و او را می‌بینند. بعد از گذشت مدتی دکتر به سراغ گوش بر می‌رود که می فهمد جا تره و بچه نیست و فرار کرده است که سریعا تلفن را برمی‌دارد و خبر می‌دهد.

سرکار کاکاوند خبر می‌دهد که بعثی ها دارند آن ها را دور می زنند و به سمت تنگه باریکه می‌روند و از نیروهایش می خواهد که به آن جا بروند و جلویش را بگیرند که شیرعلی خان نیز با آن ها راهی می‌شود که میانبر بزنند به آن ها برسند.

سرکار کاکاوند می گوید که اگر از آن جا عبور کنند کل روستا را می‌گیرند، که صالح خان به فکر می‌رود و با استرس اسم داگل‌ را بر زبان می‌آورد و از جایش بلند می‌شود…

منبع : جدولیاب

اسامی بازیگران سریال بچه محل

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید