خانه مطالب پیشنهادی مجموعه شعرهای زیبا و کوتاه بیدل دهلوی + بیوگرافی

مجموعه شعرهای زیبا و کوتاه بیدل دهلوی + بیوگرافی

0
13
درباره بیدل دهلوی , بیدل کیست

شعر و ادب یکی از مهمترین سرمایه های هر جامعه ای محسوب می شوند که مختص همان جامعه هستند و بخش مهمی از فرهنگ آن را شکل می دهند. این بخش مهم از فرهنگ جامعه سینه به سینه به عنوان فرهنگ شفاهی به نسلهای بعد منتقل می شود.

در ایران هم شعر و  ادب از سالیان گذشته دارای جایگاهی خاص بوده است و شاعران بزرگ ایرانی از جمله حافظ، سعدی و… از نام آوران این عرصه هستند. یکی از این شاعران ایرانی بیدل دهلوی است که همه اشعار بیدل را خوانده اند و برخی هم آثار بیدل را با دقت مورد تفسیر قرار داده اند.

از جمله دیوان بیدل. ما در این مقاله از پارسی نو برای شما در مورد زندگینامه بیدل و همینطور شعرهای زیبای بیدل مطالبی را گرداوذی و منتشر کرده ایم. ما را همراهی کنید.


بیوگرافی بیدل دهلوی

ابوالمعالی میرزا عبدالقادر بن عبدالخالق ارلاس، متخلص به بیدل، و نیز شناخته شده با نام بیدل دهلوی، شاعر پارسی‌ سرای سبک هندی است.

زندگینامه بیدل

بوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل فرزند میرزا عبدالخالق در سال ۱۰۵۴هـ.ق به دنیا آمد. او شاعر پارسی‌ گوی است که از ترکان جغتایی برلاس یا ارلاس بدخشان افغانستان بود؛ وی در پتنه در ایالت بهار هندوستان متولد شد و تربیت یافت و بیشتر عمر خود را در شاه جهان‌آباد دهلی زندگی کرد و آثار منظوم و منثور خود را ایجاد نمود.

او در سال ۱۰۷۹ ه‍.ق بخدمت محمداعظم بن اورنگ زیب پیوست. سپس، به سیاحت پرداخت، و سرانجام، در سال ۱۰۹۶ه‍.ق در دهلی سکنی گزید، و نزد آصف جاه اول، (نظام حیدرآباد) دکن منزلت بلند داشت.

بیدل به‌روز پنج‌شنبه چهارم صفر سال ۱۱۳۳ ه‍.ق در دهلی زندگی را بدرود گفت و در صحن خانه‌اش، در جایی‌که خودش وصیت کرده بود، دفن گردید. پژوهش‌های استاد سید محمد داود الحسینی پیرامون زندگی میرزا عبدالقادر بیدل، بر این پایه است که استخوان‌های بیدل بعد از دفن موقت در صحن خانه‌اش، به وسیلهٔ مریدان و بازماندگان خاندانش، به افغانستان انتقال داده شده، و مزار وی در هند نیست.

قابل یادها نیست که پژوهش‌های پوهاند سید سلطان شاه همام، استاد انسان‌شناسی در پوهنتون (دانشگاه) کابل که در مورد «مُغُل‌ها» انجام داده و در مطبوعات افغانستان منتشر شده‌است، به صورت واضح نشان می‌دهد که مادر بیدل از شاخهٔ جغتایی‌های ساکن در دهکدهٔ «یکه ظریف» خواجه رواش کابل بوده‌است، محلی که استخوان‌های میرزا عبدالقادر بیدل بعد از انتقال از دهلی، در جناح تربت «میرزا ظریف» به خاک سپرده شد به این ترتیب مزاری که در دهلی به نام بیدل شهرت دارد جعلی می‌باشد.

سبک شعری بیدل

در آثار بیدل، افکار عرفانی با مضامین پیچیده، استعارات، و کنایات به‌هم آمیخته، و خیال‌پردازی و ابداع مضامین تازه با دقت و موشکافی زیادی همراه گردیده‌است.

در نظم و نثر سبکی خاص دارد، و از بهترین نمونه‌های سبک هندی به‌شمار می‌آید.

شفیعی کدکنی در کتاب شاعر آیینه‌ها در مورد بیدل می‌گوید: «بیدل را باید نماینده تمام عیار اسلوب هندی به‌شمار آوریم.»

آثار بیدل

مجموع آثار این سخن‌پرداز و متفکر، به اهتمام و دقتی که شایستهٔ آن بود، تا سال ۱۳۴۱ شمسی طبع نشده بود. تقریباً مجموعی از آثار در سال ۱۲۹۹هجری قمری در مطبعهٔ صفدری در بمبئی به اهتمام ملا نور دین بن جیواو به فرمایش مختار شاه کشمیری و ملا عبدالحکیم مرغینانی طبع شده‌است.

چند باری هم در هند و ماوراءالنهر – گاهی غزلیات و گاهی هم غزلیات با یکی دو اثر دیگر وی چاپ گردیده بود؛ ولی، هیچ‌یک از این نسخ مشتمل بر کلیهٔ آثارش نبوده‌است.

تنها نسخهٔ مطبعهٔ صفدری نسبت به تمام نسخه‌های چاپ‌شده جامع‌تر بود، اما، این نسخه نیز تمام آثار منظوم و منثور بیدل را در برنداشت و مملو از خطاهای املایی بود. گذشته ازآن چون طبع کتاب در متن و حاشیه صورت گرفته بود، برای خواننده خسته‌کن بود. با وجود کمبودی‌های موجود در کتاب، متأسفانه نسخه‌های آن نایاب شده بود.

شعر بیدل دهلوی , دیوان بیدل

نسخهٔ جامع دیگری بعدها به ارادهٔ سردار نصرالله خان نائب السلطنه در ماشینخانهٔ کابل به شکل حروفی با قطع بزرگ زیر چاپ رفت. اما چاپ نسخهٔ مذکور، که در ترتیب و تدوین آن جمعی از دانشمندان کشور اهتمام ورزیده بودند، نزدیک به پایان ردیف دال رسیده بود که نائب‌السلطنه جهان را وداع نمود و دیوان غزل بیدل ناتمام ماند.

در ضمن سایر جنبش‌های علمی و ادبی که توأم با نهضت‌های اجتماعی در سالهای چهل شمسی پدید آمد، تصمیم اتخاذ شد تا کلیات بیدل در مطبعهٔ معارف افغانستان طبع گردد.

همان بود که در اوایل اسد سال ۱۳۴۱ شمسی غزلیات بیدل که به حیث جلد اول از آثار او قرار داده شده بود، در مدت کمتر از یک سال در همان مطبعه از طبع برآمد و به این وسیله پیامی که این شاعر و متفکر بزرگ به جهان بشریت دارد، به دسترس علاقه‌مندان گذاشته شد؛ و به‌ همین ترتیب :

جلد دوم کلیات که شامل ترکیب‌بند، ترجیع‌بند، قصاید، قطعه، رباعیات، و مخمسات است در ماه سرطان ۱۳۴۲؛ رباعیات به صورت جداگانه در ماه جدی ۱۳۴۲ شمسی؛
جلد سوم کلیات که شامل عرفان، طلسم حیرت، طُور معرفت، و محیط اعظم می‌باشد در ماه دلو ۱۳۴۲ شمسی
جلد چهارم کلیات که چهار عنصر، رقعات، و نکات را دربرمی‌گیرد در ماه جوزای ۱۳۴۴ شمسی یکی بعد دیگر از چاپ برآمدند.
در این دیوان، هر غزل به ترتیب حروف هجا که در آخر قافیه‌ها آمده، به سلسلهٔ حروف الفبا طبع شده و این ترتیب در حرف اول مصراع اول مطلع نیز رعایت گردیده‌است. در پایان هر جلد فهرستی نیز ترتیب و طبع گردیده که در جستجو کردن و یافتن غزل‌ها آسانی پیش می‌آید

در طبع این دیوان توجه فاضل محترم دکتر میر نجم الدین انصاری، سعی ملک الشعرا استاد عبدالحق بیتاب، همکاری خطاط شهیر سید محمد داود حسینی خاصه اهتمام و کوشش شبانه‌روزی شاعر و محقق محترم خال محمد خسته قابل یاد آوریست.

قابل تذکار است که مطابق به ادعای رابندرابنداس خوشگو، مؤلف «سفینهٔ خوشگو، طبع پتنه، بهار» کلیات بیدل در هنگام حیات خودش نیز تدوین شده بود و تعداد اشعار او را قید نموده که نظماً و نثراً آثار بیدل را نود و نه هزار بیت می‌داند و از آن جمله شمارهٔ غزلیات را پنجاه و چند هزار ضبط کرده‌است. مثنوی عرفات هم از آثار اوست که به زبان شیرین فارسی نوشته شده‌است.


گزیده ای از بهترین اشعار بیدل دهلوی

عشق اگر در جلوه آرد پرتو مقدور را

از گداز دل دهد روغن چراغ طور را

عشق چون‌گرم طلب سازد سر پرشور را

شعله افسرده پندارد چراغ طور را

بی‌نیازی بس که‌ مشتاق لقای عجز بود

کرد خال روی دست خود سلیمان مور را

از فلک بی‌ناله‌ کام دل نمی‌آید به دست

شهد خواهی آتشی زن خانه زنبور را

از شکست‌دل چه‌عشرتهاکه برهم خورد و رفت

موی چینی شام جوشاند از سحر فغفور را

آرزومند ترا سیرگلستان آفت است

نکهت‌گل تیغ باشد صاحب ناسور را

سوختن در هرصفت منظور عشق افتاده‌است

مشرب پروانه ز آتش نداند نور را

صاف و دردی نیست در خمخانه تحقیق لیک

دار بالا برد شور نشئه منصور را

گر دلی داری تو هم‌ خون‌ساز و صاحب‌نشئه باش

می‌شدن مخصوص نبود دانه انگور را

درطریق نفع خودکس نیست محتاج دلیل

بی‌عصا راه دهن معلوم باشد کور را

خوش‌نما نبود به پیری عرض‌انداز شباب

لاف‌گرمی سرد باشد نکهت‌کافور را

برامید وصل مشکل نیست قطع زندگی

شوق منزل می‌کند نزدیک‌، راه دور را

نغمه همه درنشئه پیمایی قیامت می‌کند

موج می تار است بیدل‌کاسه طنبور را

خامشی در پرده سامان تکلم‌کرده است

از غبار سرمه آوازی توهم کرده است

بی‌توگر چندی درین محفل به عبرت زنده‌ایم

بر بنای ما چو شمع آتش ترحم‌کرده است

تا خموشی داشتیم آفاق بی‌تشویش بود

موج این بحر از زبان ما تلاطم‌کرده است

از عدم ناجسته شوخیهای هستی می‌کنیم

صبح ما هم در نقاب شب تبسم‌کرده است

معبد حرص آستان سجده بی‌عزتی‌ست

عالمی اینجا به آب رو تیمم‌کرده است

هیچکس مغرور استعداد جمعیت مباد

قطره راگوهر شدن بیرون قلزم‌کرده است

خام‌طبعان ز فشار رنج دهر آزاده‌اند

پختگی انگور را زندانی خم‌کرده است

غیبت ظالم‌گزندش‌کم میندیش از حضور

نیش عقرب نردبانها حاصل‌از دم‌کرده است

سحرکاریهای چرخ از اختلاط بی‌نسق

خستگی اطوار مردم راسریشم کرده است

آن تپش‌کز زخم حسرتهای روزی داشتیم

گرد ما را چون سحرانبارگندم‌کرده است

این‌گلستان‌، غنچه‌ها بسیار دارد، بوکنید

در همین‌جا بیدل ما هم دلی‌گم‌کرده است

رمز آشنای معنی هر خیره‌سر نباشد

طبع سلیم فضل است ارث ‌پدر نباشد

غفلت بهانه مشتاق خوابت فسانه مایل

بر دیده سخت ظلم است ‌گر گوش ‌کر نباشد

افشای راز الفت بر شرم واگذار‌بد

نگشاید این‌ گره را دستی‌ که تر نباشد

بر آسمان رسیدیم راز درون ندیدیم

این حلقه شبهه دارد بیرون در نباشد

خلق و هزار سودا ما و جنون و دشتی

کانجا ز بیکسیها خاکی به سر نباشد

چین کدورتی هست بر جبهه نگینها

تحصیل نامداری بی‌دردسر نباشد

امروز قدر هرکس مقدار مال و جاه است

آدم نمی‌توان‌ گفت آنرا که خر نباشد

در یاد دامن او ماییم و دل تپیدن

مشت غبار ما را شغل دگر نباشد

نقد حیات تاکی در کیسه توهم

آهی که ما نداربم گو در جگر نباشد

آن به‌ که برق غیرت بنیاد ما بسوزد

آیینه‌ایم و ما را تاب نظر نباشد

پیداست از ندامت عذر ضعیفی ما

شبنم چه وانماید گر چشم تر نباشد

گردانده گیر بیدل اوراق نسخه وهم

فرصت بهار رنگست رنگ اینقدر نباشد

منتظران بهار فصل شکفتن رسید
مژده به ‌گلها برید یار به‌ گلشن رسید

لمعهٔ مهر ازل بر در و دیوار تافت
جام تجلی به دست نور ز ایمن رسید

نامه و پیغام را رسم تکلف نماند
فکر عبارت کراست معنی روشن رسید

عشق ز راه خیال‌ گرد الم پاک رفت
خار و خس وهم غیر رفت و به‌ گلخن رسید

صبر من نارسا باج ز کوشش ‌گرفت
دست به دل داشتم مژدهٔ دامن رسید

عیش و غم روزگار مرکز خود واشناخت
نغمه به احباب ساخت نوحه به دشمن رسید

مطلع همت بلند مزرع اقبال سبز
ریشه به نخل آب داد دانه به خرمن رسید

زین چمنستان کنون بستن مژگان خطاست
آینه صیقل زنید دیده به دیدن رسید

بردم از این نوبهار نشئهٔ عمر دوبار
دیده‌ام از دیده رست دل به دل من رسید

سرو خرامان ناز حشر چه نیرنگ داشت
هر چه ز من رفته بود با به مسکن رسید

بیدل از اسرار عشق هیچکس آگاه نیست
گاه گذشتن گذشت وقت رسیدن رسید

شعرهاب بیدل , زندگی بیدل

تاب زلفت سایه آویزد به طرف آفتاب
خط مشکینت شکست آرد به حرف آفتاب

دیده در ادراک آغوش خیالت عاجز است
ذره کی یابد کنار بحر ژرف آفتاب

بینی‌ات آن مصرع عالی است کز انداز حسن
دخل نازش دارد انگشتی به حرف آفتاب

ظلمت ما را فروغ نور وحدت جاذب است
سایه آخر می‌رود ازخود به طرف آفتاب

بسکه اقبال جنون ما بلند افتاده است
می‌توان عریانی ما کرد صرف آفتاب

در عرق اعجاز حسن او تماشا کردنی‌ست
شبنم‌گل می‌چکد آنجا ز ظرف آفتاب

هرکجا با مهر رخسارتو لاف حسن زد
هم ز پرتو بر زمین افتاد حرف آفتاب

ما عدم‌سرمایگان را لاف هستی نادر است
ذره حیران است در وضع شگرف آفتاب

بسکه در نظّارهٔ مهر جمال اوگداخت
موج شبنم می‌زند امروز برف آفتاب

جانفشانیهاست بیدل در تماشای رخش
چون سحرکن نقد عمرخویش صرف آفتاب

اشعار حکیمانه بیدل , اشعار عاشقانه بیدل

صلح طلبی در اشعار بیدل دهلوی :

در خموشی همه صلح است‌، نه جنگ است اینجا

غنچه شو، دامن آرام به چنگ است اینجا

چشم بربند،‌گرت ذوق تماشایی هست

صافی آینه درکسوت زنگ است اینجا

گر دلت ره ندهد جرم سپه‌بختی تست

خانهٔ آینه بر روی‌که تنگ است اینجا

طایر عیش مقیم قفس حیرانی‌ست

مگذر ازگلشن تصویرکه‌رنگ است‌اینجا

درره عشق ز دل فکر سلامت غلط است

گرهمه‌سنگ‌بود شیشه به‌چنگ است‌اینجا

چرخ‌پیمانه به‌دور افکن یک‌جام تهی است

مستی ما وتو آوازترنگ است اینجا

شوق دل همسفر قافلهٔ بیهوشی‌ست

قدم راهروان گردش رنگ است اینجا

از ستمدیدگی طالع ما هیچ مپرس

آنچه پیش تونگاهست خدنگ است اینجا

طرف دیدهٔ خونبار نگردی زنهار

اشک چون آینه شدکام نهنگ است اینجا

شیشه ناداده زکف مستی آزادی چند

دامن ناز پری در ته سنگ است اینجا

دوجهان ساغرتکلیف زخود رفتن ماست

دل هرکس بتپد قافیه تنگ است اینجا

منزل عیش به وحشتکدهٔ امکان نیست

چمن‌ازسایهٔ گل پشت‌پلنگ‌است اینجا

وحشت آن است‌که ناآمده از خود برونم

ورنه تا عزم شتاب است درنگ است اینجا

بیدل افسردگیم شوخی آهی دارد

تاشرر هست ز خودرفتن سنگ‌است اینجا

از نام اگر نگذری از ننگ برون آ

ای نکهت‌گل اندکی از رنگ برون آ

عالم همه از بال پری آینه دارد

گو شیشه نمودارشو و سنگ برون آ

زین عرصه اضداد مکش ننگ فسردن

گیرم‌همه‌تن‌صلح شوی جنگ برون‌آ

تا شهرت واماندگی‌ات هرزه نباشد

یک‌آبله‌وار از قدم لنگ برون آ

آب رخ گلزار وفا وقف‌گدازی‌ست÷

خونی به جگرجمع‌کن ورنگ برون آ

تا شیشه نه‌ای سنگ نشسته‌ست به راهت

از خویش‌تهی شوز دل تنگ برون آ

بک لعزش پا جاده توفیق طلب‌کن

از زحمت چندین ره و فرسنگ برون آ

وحشتکده ما و منت‌گرد خرامی است

زین پرده چه‌گویم به چه آهنگ برون آ

افسردگیی نیست به اوهام تعلق

هرچند شررنیستی ازسنگ برون آ

در ناله ی خا‌مش نفسان مصلحتی هست

ای صافی مطلب نفسی زنگ برون آ

زندانی اندوه تعلق نتوان بود

بیدل دلت از هرچه شود تنگ برون آ

نه منزل بی‌نشان، نی جاده تنگ است

به ‌راهت پای‌ خواب ‌آلوده سنگ است

به صد گلشن دواندی ریشهٔ وهم

نفهمیدی‌گل مقصد چه رنگ است

به حسن خلق خوبان دلشکارند

کمان شاخ‌گل نکهت خدنگ است

طرب‌کن ای حباب از ساز غف‌لت

که ‌گر واشد مژه ‌کام نهنگ است

جهان جنس بد و نیکی ندارد

تویی‌سرمایه هرجا صلح وجنگ است

در این گلشن سراغ سایهٔ گل

همان بر ساحت پشت پلنگ است

به یکتایی طرف گردیدنت چند

خیال‌اندیشی آیینه زنگ است

ز امید کرم قطع نظر کن

زمین تا آسمان یک چشم تنگ است

مکش رنج نگین‌ داری‌ که آنجا

سر وامانده ی نامت به سنگ است

بپرهیز از بلا‌ی خودنمایی

مسلمانی تو و عالم فرنگ است

صدایی از شکست دل نبالید

چو گل این قطره خون مینای رنگ است

به ‌گفتن گر رسانی فرصت ‌کار

شتابت آشیان‌ساز درنگ است

عدم هستی شد از وهم تو من

خیال آنجا که زور آورد بنگ است

منه بر نقش پایش جبهه بیدل

بر این آیینه عکس سجده زنگ است

موی پیری بست بر طبع حسد تخمیر صلح

داد خون را با صفا آیینه‌دار شیر صلح

آخر از وضع جنون عذر علایق خواستم

کرد با عریانی ما خار دامنگیر صلح

زین تفنگ و تیر پرخاشی‌ که دارد جهل خلق

نیست ممکن تا نیارد در میان شمشیر صلح

مطلب نایاب ما را دشمنی آرام‌ کرد

با خموشی مشکل است ازآه بی‌تاثیر صلح

برتحمل زن ‌که می‌گردد دپن دیر نفاو

صلح ازتعجیل جنگ و جنگ ازتأخیر صلح

با قضا گر سر نخواهی داد کو پای‌ گریز

اختیاری نیست این آماج را با تیر صلح

مرد را چون تیغ در هر امر یکرو بودن است

نیست هنگام دعا بی‌خجلت تزویر صلح

عام شد رسم تعلق شرم آزادی‌کراست

خلق را چون حلقه با هم داد این زنجیرصلح

در طلسم‌ جمع ‌اضدادی ‌که ‌برهم‌ خوردنی‌ست

آب می‌گردم ز خجلت گر نماید دیر صلح

اعتبارات ‌آنچه دیدم ‌گفتم اوهام ‌است و بس

جنگ‌صد خواب پریشان شد به یک تعبیر صلح

دوش از پیر خرد جستم طریق عافیت

گفت ای غافل به هر تقدیر با تقدیر صلح

کاش رنگ عالم موهوم درهم بشکند

تنگ شد بیدل به جنگ لشکر تصویر صلح

زیباترین اشعار بیدل ,شعرهای زیبای بیدل

اشعار ماندگار بیدل دهلوی

ساز من آزادگی‌، آهنگ من آوارگی

از تعلق تار نتوان بست قانون مرا

عمر رفت ودامن نومیدی از دستم نرفت

ناز بسیارست بر من بخت واژون مرا

بسکه‌وحشت کرده‌است آزاد، مجنون‌مرا

لفظ نتواندکند زنجیر،مضمون مرا

در سر از شوخی نمی‌گنجد گل سودای من

خم حبابی می‌کند شور فلاطون مرا

داغ هم در سینه‌ام بی‌حسرت دیدار نیست

چشم مجنون نقش پا بوده‌ست هامون مرا

کو دم تیغی‌که در عشرتگه انشای ناز

مصرع رنگین نویسد موجهٔ خون مرا

ساز من آزادگی‌، آهنگ من آوارگی

از تعلق تار نتوان بست قانون مرا

از لب خاموش‌توفان جنون را ساحلم

این حباب بی‌نفس پل بست جیحون مرا

عمر رفت ودامن نومیدی از دستم نرفت

ناز بسیارست برمن بخت واژون مرا

داغ یأسم ناله را درحلقهٔ حیرت نشاند

طوق قمری دام ره شد سرو موزون مرا

عشق می‌بازد سراپایم به‌نقش عجز خویش

خاکساریهاست لازم بید مجنون مرا

غافلم بیدل زگرد ترکتازیهای حسن

می‌دمد خط تاکند فکر شبیخون مرا

بر اهل فضل دانش و فن‌گریه می‌کند

تا خامه لب گشود سخن گریه می‌کند

پر بیکسیم ‌کز نم چشم مسامها

هرچند مو دمد ز بدن ‌گریه می‌کند

در پیری از تلاش سخن ضبط لب‌کنید

دندان دمی که ریخت دهن گریه می‌کند

عقل از فسون نفس ندارد برآمدن

بیچاره است مرد چون زن گریه می‌کند

اشکی‌ که مهر پروردش در کنار چشم

چون طفل بر زمین مفکن‌ گریه می‌کند

ای قطره غفلت از نم چشم محیط چند

از درد غربت تو وطن‌ گریه می‌کند

تیمار جسم چند عرق ریز انفعال

تعمیر بر بنای کهن گریه می‌کند

هنگامه چه عیش فروزم‌که همچو شمع

گل نیز بی‌ تو بر سر من ‌گریه می‌کند

شبنم درین بهار دلیل نشاط نیست

صبحی‌ست‌ کز وداع چمن‌ گریه می‌کند

بیدل به هرکجا رگ ابری نشان دهند

در ماتم حسین و حسن‌گریه می‌کند

گل به سر، جام به کف‌، آن چمن‌ آیین آمد

میکشان مژده‌، بهار آمد و رنگین آمد

طبعم از دست زبان‌سوز تبی داشت چو شمع

عاقبت خامشی‌ام بر سر بالین آمد

نخل‌ گلزار محبت ثمر عیش نداد

مصرع آه همان یأس مضامین آمد

حیرتم بی‌اثر از انجمن عالم رنگ

همچو آیینه ز صورتکده چین آمد

حاصل این چمن از سودن دستم‌ گل‌ کرد

به‌ کف از آبله‌ام دامن‌ گلچین آمد

هیچکس از غم اسباب نیامد بیرون

بار نابسته این قافله سنگین آمد

چه خیالست سر از خواب گران برداریم

پهلوی ما چو گهر در ته‌‌ی بالین آمد

چون نفس سر به خط وحشت دل می‌تازیم

جاده در دامن این دشت همان چین آمد

باز بی‌روی تو در فصل جنون جوش بهار

سایه گل به سرم پنجه شاهین آمد

خون به‌ دل‌، خاک‌ به‌ سر، آه به‌ لب‌، اشک به چشم

بی‌جمال تو چه‌ها بر من مسکین آمد

بیدل آسوده‌تر از موج گهر خاک شدیم

رفتن از خویش چه مقدار به تمکین آمد

من نمی‌گویم زیان کن یا به فکر سود باش

ای ز فرصت بیخبر در هر چه باشی زود باش

در طلب تشنیع کوتاهی مکش از هیچکس

شعله هم‌ گر بال بی‌ آبی‌ گشاید دود باش

زیب هستی چیست غیر از شور عشق و ساز حسن

نکهت‌ گل ‌گر نه‌ای دود دماغ عود باش

از خموشی‌ گر بچینی دستگاه عافیت

گفتگو هم عالمی دارد نفس فرسود باش

راحتی‌گر هست در آغوش سعی بیخودیست

یک قلم لغزش چو مژگانهای خواب‌آلود باش

مومیایی هم شکستن خالی از تعمیر نیست

ای زیانت هیچ بهر دردمندی سود باش

خاک آدم‌، آتش ابلیس دارد درکمین

از تعین هم برآیی حاسد و محسود باش

چیست دل تا روکش دیدار باید ساختن

حسن بی‌پروا خوشست آیینه‌گو مر دود باش

زین همه سعی طلب جز عافیت مطلوب نیست

گر همه داغست هر جا شعله آب آسود باش

نقد حیرتخانه هستی صدایی بیش نیست

ای عدم نامی به دست آورده‌ای موجود باش

بر مقیمان سرای عاریت بیدل مپیچ

چون تو اینجا نیستی‌ گوهر که خواهد بود باش

چشمی‌که ندارد نظری حلقه دام است

هرلب‌که سخن سنج نباشد لب بام است

بی‌جوهری از هرزه درایی‌ست زبان را

تیغی‌که به زنگار فرورفت نیام است

مغرور کمالی ز فلک شکوه چه لازم

کار تو هم از پختگی طبع تو خام است

ای شعله امید نفس سوخته تا چند

فرداست که پرواز تو فرسوده دام است

نومیدی‌ام از قید جهان شکوه ندارد

با دام و قفس طایر پرریخته رام است

کی صبح نقاب افکند از چهره‌که امشب

آیینه بخت سیهم درکف شام است

نی صبر به دل ماند و نه حیرت به نظرها

ای سیل دل و برق نظراین چه خرام است

مستند اسیران خم وپیچ محبت

در حلقه ‌گیسوی تو ذکر خط جام است

بگذر ز غنا تا نشوی دشمن احباب

اول سبق حاصل زرترک سلام است

گویند بهشت است همان راحت جاوید

جایی‌که به داغی نتپد دل چه مقام است

چشم تو نبسته است مگر گفت و شنودت

محو خودی ای بیخبر افسانه‌ کدام است

بیدل به‌گمان محو یقینم چه توان‌کرد

کم فرصتی از وصل‌پرستان چه پیام است

غزل های بیدل , دوبیتی های بیدل

اشعار حکیمانه بیدل

زندگی محروم تکرارست و بس
چون شرر این جلوه یک بارست و بس
از عدم جویید صبح ای عاقلان
عالمی اینجا شب تارست و بس
از ضعیفی بر رخ تصویر ما
رنگ اگر گل می‌کند بارست و بس
غفلت ما پردهٔ بیگانگی‌ست
محرمان را غیر هم بارست و بس
کیست تا فهمد زبان عجز ما
ناله اینجا نبض بیمارست و بس
نیست آفاق از دل سنگین تهی
هرکجا رفتیم کهسارست و بس
از شکست شیشهٔ دلها مپرس
ششجهت یک نیشتر زارست و بس
در تحیر لذت دیدار کو
دیدهٔ آیینه بیدارست و بس
اختلاط خلق نبود بی‌گزند
بزم صحبت حلقهٔ مارست و بس
چون حباب از شیخی زاهد مپرس
این سر بی‌مغز دستارست و بس
ای سرت چون شعله پر باد غرور
اینکه‌ گردن می‌کشی‌، دارست و بس
بیدل از زندانیان الفتیم
بوی گل را رنگ، دیوارست و بس

دیده را باز به دیدار که حیران کردیم
که خلل در صف جمعیت مژگان ‌کردیم
بسکه آشفته نگاهی سبق غفلت ماست
مژه را هم رقم خواب پریشان ‌کردیم
غیر وحشت نشد از نشئهٔ‌ تحقیق بلند
می به ساغر مگر از چشم غزالان ‌کردیم
زبن دو تا رشته‌که هر دم نفسش می‌خوانند
مفت ما بود که چون صبح‌ گریبان ‌کردیم
خاک خجلت به سرچشم چه طاعت چه‌گناه
هر چه کردیم درین کلبهٔ ویران کردیم
عرصهٔ‌ کون و مکان وسعت یک گام نداشت
چون نگه بیهده اندیشهٔ جولان کردیم
رهزنی داشت اگر وادی بی‌مطلب عشق
عافیت بود که زندانی نسیان کردیم
موج ما یک شکن از خاک نجوشید بلند
بحر عجزیم‌ که در آبله توفان ‌کردیم
سوختن انجمن آرای هوس بود چو شمع
داغ را مغتنم دیدهٔ حیران کردیم
حاصل از هستی موهوم نفس دزدیدن
اینقدر بود که بر آینه احسان کردیم
تازه‌رویی ز دل غنچهٔ ما صحرا ریخت
آنقدر جبهه گشودیم که دامان کردیم
عشق در عرض وفا انجمن معشوقست
چشم‌بندی‌که به این پیکر عریان کردیم
بیدل از بسکه تنک مایهٔ دردیم چو شمع
صد نگه آب شد و یک مژه‌گریان‌کردیم

از چاک گریبان به دلی راه نکردیم
کار عجبی داشت جنون آه نکردیم
دل تیره شد آخر ز هوایی ‌که به سر داشت
این آینه را از نفس آگاه نکردیم
فرصت‌شمری‌های نفس بال امل زد
پرواز شد آن رشته که کوتاه نکردیم
هر چند به صد رنگ دمیدیم درین باغ
پرواز طرب جز به پر کاه نکردیم
چون شمع ‌که از خویش رود سر به ‌گریبان
نقش قدمی نیست که ما چاه نکردیم
صد دشت به هر کوچه دویدیم و لیکن
خاکی به سر از دوری آن راه نکردیم
ماندیم هوس شیفتهٔ کثرت موهوم
از گرد سپه رو به سوی شاه نکردیم
در وصل ز محرومی دیدار مپرسید
شب رفت و نگاهی به رخ ماه نکردیم
چون سایه به حرمانکدهٔ فرصت هستی
روز سیهی بود که بیگاه نکردیم
بیدل تو عبث خون مخور از خجلت تحقیق
ماییم‌ که خود را ز خود آگاه نکردیم

محو بودم هر چه دیدم دوش دانستم توئی
گر همه مژگان گشود آغوس دانستم توئی
حرف غیرت راه میزد از هجوم ما و من
بر در دل تا نهادم گوش دانستم توئی
مشت خاک و اینهمه سامان ناز اعجاز کیست
بیش ازین از من غلط مفروش دانستم توئی
نیست ساز هستیم تنها دلیل جلوه ات
با عدم هم گر شدم همدوش دانستم توئی
محرم راز حیا آئینه دار دیگر است
هر چه شد از دیده ها روپوش دانستم توئی
غفلت روز وداعم از خجالت آب کرد
اشک میرفت و من بیهوش دانستم توئی
بیدل امشب سیر آتشخانه دل داشتم
شعله ئی را یافتم خاموش دانستم توئی

شب که طوفان جوشی چشم ترم آمد بیاد
فکر دل کردم بلای دیگرم آمد بیاد
با کدامین آبرو خاک درش خواهی شدن
داغ شو ای جبهه دامان ترم آمد بیاد
نقش پائی کرد گل بیتابیم در خون نشاند
پهلوئی بر خاک دیدم بسترم آمد بیاد
ذره را دیدم پرافشان هوای نیستی
نقطه ئی از انتخاب دفترم آمد بیاد
سجده منظور کیم نقش جبینم جوش زد
خاک جرلان که خواهم شد سرم آمد بیاد
در گریبان غوطه خوردم رستم از آشوب دهر
کشتیم میبرد طوفان لنگرم آمد بیاد
بیتو عمری در عدم هم ننگ هستی داشتم
سوختم بر خویش تا خاکستر آمد بیاد
تا سحر بی پرده گردد شبنم از خو رفته است
الوداع ای همنشینان دلبرم آمد بیاد
جرأتم از خجلت بیدستگاهی داغ کرد
ناله شد پرواز تا عجز پرم آمد بیاد
حسرت طوفان بهار عالم مخموریم
هر قدر گردید رنگم ساغرم آمد بیاد
ای فراموشی کجائی تا بفریادم رسی
باز احوال دل غم پرورم آمد بیاد
(بیدل) اظهار کمالم محو نقصان بوده است
تا شکست آئینه عرض جوهرم آمد بیاد

در پردۀ ساز ما، نوا بسیار است
عیب و هنر و زنگ و صفا بسیار است
خواهی کف گیر و خواهی گوهر بردار
ما دریاییم و موج ما بسیار است

تا در کف نیستی عنانم دادند
از کشمکش جهان امانم دادند
چون شمع، سراغ عافیت می­ جستم
زیر قدم خویش نشانم دادند

اشعار کوتاه بیدل

از ترحم . . .

تا مروت . . .

از مدارا تا وفا . . .

هر چه را کردم طلب

دیدم ز عالم رفته است . . .

وقت است‌کنیم گریه با هم

ای شمع شب است روز ما هم

دوریم جدا ز دامن یار

چون دست شکسته از دعا هم

نه با صحرا سری دارم نه باگلزار سودایی

به هر جا می روم از خویش می بالد تماشایی

به بیدردی در این محفل چه لازم متهم بودن.

گدازی‌، گریه‌ای‌، اشکی‌، جنونی‌، ناله‌ای‌، وایی

ز وصلت انبساط دل هوس کردم ندانستم

که گردد این گره از باز گشتن چشم حیرانی

چو صبح از وحشت هستی ندارم آنقدر فرصت

که گرد اضطراب من زند دستی به دامانی

اشعار عاشقانه بیدل

عشق اگر در جلوه آرد پرتو مقدور را

از گداز دل دهد روغن چراغ طور را

عشق چون‌گرم طلب سازد سر پرشور را

شعله افسرده پندارد چراغ طور را

محو بودم هر چه دیدم دوش دانستم تویی

گر همه مژکان ‌گشود آغوش دانستم تویی

غفلت روز وداعم از خجالت آب‌ کرد

اشک می‌رفت و من بیهوش دانستم تویی

بیدل امشب سیر آتشخانهٔ دل داشتم

شعله‌ای را یافتم خاموش دانستم تویی

با صــد حضــور باز طلبگـــارت آمــــدم
دست چمـــن گــــرفته به گلــزارات آمــدم

جمیعتی دلیــل جهــــــان امیـــــــد بـــــــود
خوابیــــدم و به سایـــــه ای دیــوارت آمدم

شغل نیساز و نـــاز مکـــــرر نمــــی شود
بــودم اسِِِیــــر و بـــاز گــــرفتارت آمـــدم

بیع و شرای چارسوی عشق دیگـــر اسـت
خــــود را فــروختم که خـــریدارت آمــدم

احسان بهر چه می خردم سود مـــدعاسـت
از قیمتم مپـــرس به بازارت آمـــــــــــــدم

قطع نظـــر زهـــر دو جهــــــان کفیل شــد
تا یک نگـــاه قابل دیـــدارت آمــــــــــــــدم

مستــــانه می روم زخود نشئــه رهبر است
گــــویا به یـــاد نــــرگس خمـــارت آمــــدم

وقف طـــــراوت مــــــن بیـــــــدل تبسمــی
پـــر تشنه کـــام لعــل شکـــر بـارت آمــدم

عـــاشق گـــــر از سبحه و زنـــار نـویسند

درد ســر دلهـــای گـــــرفتــــــار نویســنـد

آن معنــی تحقیــق کـــــه تکــــــرار نـدارد

بــــر صفحه زننــــد آتش و یکبـــار نویسند

شــرح جگــر چاک من این کهنــه دبیــران

هـــر چنــد نویسنــد چه مقـــدار نــــویسنـد

قاصـــد به محبـــان ز تمنـــا چه رسانــــــد

آیینـــه بیـــاریـــد کـــــه دیـــدار نــــویسنـد

صد عمــــر ابـــد دفتــــــر اعجــاز گشایــد

کـــز قامت موزون تــــــو رفتـــار نویسنـد

امیـــد پیامیست بـــه زلف از دل تنگــــــــم

سطـــری اگـــر از نقطه گـــره دار نویسند

بگــــذار که نقش خط پیشــانـــــی مــــا را

بـــر طاق پر بخـــانــــــه ای اسرار نویسند

تـــا حشـر زمنت به تـــه سنــــگ بخـوابـم

گـــر بر سر من سایـــه ای دیوار نویسنـــد

در روز تـــوان خـــواند خط جبهــه بیـــدل

چـــون شمع همه گـــر به شب تار نویسنـد

گــــر ذره شـــوقی بخیـــال است تــــرا

صــد عمـــر ابد در تـــه بـال است تــرا

بــــی عشق اگــــر آفتـاب خواهی گشتن

هشــــدار که عقــاب زوال است تـــــرا


مطالب مشابه : اشعار سیمین بهبهانی – اشعار عاشقانه استاد شهریار

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید