خلاصه داستان سریال ترکی ستاره شمالی قسمت ۲

0
264



خلاصه داستان سریال ترکی ستاره شمالی قسمت ۲

همراهان عزیز در این بخش خلاصه داستان سریال ستاره شمالی قسمت ۲ را برایتان آماده کرده ایم.

امیدواریم از مطالعه این بخش لذت ببرید.

سریال ستاره شمالی قسمت 1

سریال ستاره شمالی قسمت ۲

در روستا جشن عروسی است.ییلدیز هم آنجا رفته است و چند مرد به او نامه های عاشقانه میدهند که او همه را پاره میکند.داماد او را میبیند و به عروس اعتراض میکند که چرا او را دعوت کرده است. وقرار بوده که از هردو طرف دعوت نکنند، چون شرف هم دوست پدر او هست.ییلدیز از دوستش که او را دعوت کرده، تشکر میکند و از آنجا میرود.
صفر،وسایل خوراکی را که کوزی خریده بود، به خانه میاورد.او با بیحوصلگی به ناهیده میگوید که کوزی بعد از سالها برگشته است.
یبلدیز شب به خانه برمیگردد و دم در میبیند که چراغ خانه کوزی روشن است.او فکر میکند که شاید دزد آنجا رفته است،تفنگ اش را برمیدارد و با لگد به در میزند و وارد خانه میشود.سه دختر که آنجا هستند ، می‌ترسند.
ییلدیز میپرسد که « شما کی هستید و اینجا چکار دارید؟»
آنها جواب میدهند که اینجا خانه ما است.خانه پدر بزرگ ما هست و ما دختران کوزی هستیم.
ییلدیز با شنیدن اسم کوزی و فهمیدن موضوع، چند لحظه شوک میشود و اشک به چشمانش می آید.او میگوید : چون سالها اینجا کسی رفت و آمد نداشت، فکر کردم شاید دزد آمده باشد.او به خانه اش برمیگردد و درحالیکه مضطرب شده،گریه اش میگیرد. او مدالی را از گردنش در می‌آورد و باز میکند که در آن عکس کوزی و یک حلقه انگشتری هست.انها را نگاه میکند و دوباره میبندد.در میزنند و ییلدیز در را باز میکند و میبیند که ناهیده است.او دم در خبر میدهد که عشق ات برگشته است.ناهیده،در حالیکه وسایل خرید کوزی را به آنجا آورده,به ییلدیز میگوید که تو هنوز هم بعد از سالها او را دوست داری.ییلدیز می‌گوید: «نه…من ازش متنفرم. وقتی که اون یهویی رفت و ازدواج کرد،من مثل احمق ها ،سالها حلقه او را در دستم داشتم.من نسبت به او خشم دارم».ناهیده میگوید که بالاخره بعد از سالها همدیگر را می‌بینید و این سرنوشت است.
ییلدیز میگوید :« او سه تا دختر دارد و آنها را اورده .دیگر چیزی به اسم ما وجود ندارد.حتما بزودی زنش را هم میاورد.»
ناهیده میخندد و تعریف میکند که صفر او را در قایق دیده و در آب انداخته است و من هم وسایل خرید او را که صفر به خانه آورده بود، ابنجا اوردم.حتما برای دخترهایش وسایل ضروری خریده است. ناهیده مقداری هم مواد خوراکی از خانه ییلدیز برمیدارد و به در خانه کوزی میرود.او در حالیکه دستانش پراست،در را با پا باز میکند و وارد میشود و به آنها میگوید که من دوست هستم و مواد خوراکی آورده ام.فریده میگوید که از وقتی ما اینجا امده ایم،همه با ما مثل دشمن رفتار میکنند.دخترها با اشتها از مواد غذایی میخورند.ناهیده علت رفتار مردم با آنها را مربوط به پدرشان میداند.در این موقع کوزی با لباسهای خیس وارد میشود و در برابر سوال دخترها، میگوید که یک دوست قدیمی را دیده است.
بعد از خوابیدن دخترها، ناهیده و کوزی با هم صحبت میکنند و ناهیده به اوخوشامد میگوید و ادامه میدهد که باید منتظر بلاهایی که بسرت میاید ، باشی.کوزی عقیده دارد که همه به این وضع عادت میکنند و مساله ای پیش نمیاید.
کوزی میپرسد : « ییلدیز از آمدن ما خبر دارد؟ » ناهیده جواب مثبت میدهد و میگوید که تقدیر باعث شده که بعد از سالها اینطور شود.
کوزی میپرسد:«کس دیگری به زندگیش نیامده؟ » ناهیده جواب منفی میدهد.
روز بعد ، ییلدیز و کوزی ،هردو دنبال هیزم می‌گردند و مقداری هیزم جمع می‌کنند. آنها روی پل بالای رودخانه با همدیگر روبرو میشوند.بعد از چند لحظه ، کوزی میخواهد با او احوالپرسی کند اما ییلدیز عصبانی است و به او بدو بیراه میگوید..و با پرخاشگری به کوزی میفهماند که باید از آنجا برود. ‌کوزی هم از کوره در میرود و می گوید که اینجا خانه من هم هست و اگر نمی خواهی مرا ببینی، تو برو.
آنها با هم جنگ لفظی میکنند و ییلدیز میخواهد او را در آب رودخانه بیندارد..که خودش هم همراه او در آب میفتد . آنجا هم ییلدیز برایش خط و نشان میکشد که دیگر مقابل او سبز نشود.کوزی او را متهم به لجبازی میکند.
شرف و زنش امینه، به خانه یاشار ،پدر ییلدیز میروند .یکی از گاوهای شرف توسط او گرفته شده و شرف برای پس گرفتن آن ، پیش او میرود.شرف فکر میکند که یاشار گاو او را کشته است و تهدید به تلافی کردن میکند.
خانه ییلدیز و کوزی بهم نزدیک است و با هم همسایه هستند.وقتی کوزی دوباره با لباس خیس به خانه برمیگردد،دخترها از او در این باره سوال میکنند و میخواهند علت نفرت ییلدیز از او را بدانند.کوزی میگوید که نمی خواهم راجع به اوچیزی بشنوم وشما هم لازم نیست با اوحرف بزنید و با عصبانیت به اتاقش میرود.
روز بعد، حنیفه ،زن یاشار ،که مادر ییلدیز است، پیش امنیه میرود و گاو آنها را تحویل میدهد و با همدیگر شوخی میکنند .و بعد برگشتن پسر امینه را به او خوشامد میگوید.
امینه نگران این است که شاید ییلدیز آسیبی به کوزی بزند، اما حنیفه این کار را رد میکند.

امیدواریم از مطالعه خلاصه داستان سریال ستاره شمالی  قسمت ۲ لذت برده باشید ؛ در صورت تمایل به مطالعه خلاصه قسمت بعد به صفحه خلاصه سریال ستاره شمالی قسمت ۳  مراجعه فرمایید .

کانال تلگرام الو سریال

برای عضویت در کانال تلگرام ما کلیک کنید

نکته خیلی مهم : دوستان عزیز ؛ برای حمایت از ما حتما در کانال تلگرام عضو شوید تا بتوانیم با انگیزه بالا این کار سخت و البته دوست داشتنی رو برای شما ادامه دهیم

منبع : الو سریال

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید