خلاصه داستان قسمت ۳۹ سریال ترکی آپارتمان بی گناهان

0
21

سریال ترکی آپارتمان بی گناهان در سال ۲۰۲۰ در کشور ترکیه بر روی آنتن رفت و توجه زیادی را در بسیاری از نقاط دنیا به خود جلب کرد.

سریال Masumlar Apartmani همچنین جزو پرطرفدارترین سریال‌های ترکی در یوتیوب با بیش از یک میلیون طرفدار است.

بازیگران این سریال عبارتنداز؛ Birkan Sokullu , Farah Zeynep Abdullah , Ezgi Mola , Merve Dizdar , Metin Çoşkun , Alper Saldıran , Esra Ruşan , Emir Özden , Atilla Şendil , Uğur Uzunel.

سریال ترکی آپارتمان بی گناهان Masumlar Apartmani یکی از سریال های ترکیه ای شبکه ت ر ت می باشد که براساس واقعیت و کتاب Madalyonun içi ساخته شده است.

خلاصه داستان قسمت ۳۹ سریال ترکی آپارتمان بی گناهان

صفیه و ناجی وقتی باهم روبرو می شود برای چند ثانیه نمی توانند از هم دیگه چشم بر دارند و شوکه می شوند. صفیه وقتی به خودش میاد می خواد در را ببندد که ناجی پایش را بین در میزاره و نمیزاره. صفیه ازش میپرسه چرا اومدی اینجا؟ ناجی میگه اومدم تا باهمدیگه یه تکه از آسمونو ببینیم. صفیه قند تو دلش ذوب میشه و میخواد در را ببندد که ناجی دستاشو میبینه و با نگرانی بهش میگه دستات چیشده؟ همان موقع حکمت از راه میرسهو میپرسه کیه؟ صفیه هول می کند و در را میبندد. حکمت ازش میپرسه کی بود که صفیه میگه واسه تعویض کنتور اومده بودن. حکمت در را باز میکند تا ازش عذرخواهی کند که میبینه کسی نیست. حکمت میره و صفیه تا میخواد درو ببنده چشمش به شاخه گلی می افتد که تو راهرو برایش گذاشته. گلبن روزنامه را سرجاش میزاره و از صفیه معذرت خواهی می کند که صفیه غر میزنه و میگه دفعه آخرت باشه. یکدفعه یاد نامه می افتد و از گلبن میخواد تا بگه برای کی اون نامه تهدید آمیزو نوشته بودی؟ واسه من؟ گلبن میگه نه واسه تو نبود واسه اون دختر درازه که نمیفهمه. صفیه شوکه می شود و بهش میگه تو کلا عقلتو از دست دادیا! با این رفتارات من دیگه تو رو نمیشناسم. گلبن میگه من مثل تو نیستم که ته کاری که میکنی میری تو راه پله داد و هوار راه میندازی صفیه با ترس بهش نگاه میکنه که گلبن میگه از این به بعد هم همینه مواظب رفتارتون باشین و میره.

صفیه کنار پنجره میره و یه لحظه چشمش به چشم ناجی می افتد که هل میکنه و با سرعت پرده را می کشد که کنده میشه و روی زمین می افتد، صفیه که چندشش شده میگه وای چیکار کنم حالا؟ همه میبینن مارو. اینجی و هان در حال رفتن به خانه هستن که اینجی جلوی ساختمان بهش میگه ازت یه کلمه میخوام حقیقت داره یا نه؟ تو اویگارو تهدید کردی؟ هان کلافه و عصبی میشه و بهش میگه آره اونروز اومده بود دم در خانه تون و می خواست همه چیزو به پدربزرگت بگه. منم کشیدمش کنار تا اینکارو نکنه اگه این تهدیده آره. اینجی میگه بردیش وسط زباله ها با تفنگ آبپاش ترسوندیش؟ هان میگه تو چی فکر میکنی؟ به من اعتماد داری یا نه؟ تصمیمتو بگیر. الانم کار واجبی دارم و باید برم به کارم برسم و به خانه میره. هان که از دست گلبن عصبیه به اتاقش میره و سرزنشش می کند و عروسکو بهش نشون میده و میگه این کاری که تو داری می کنی جرمه! بدون که داری چیکار می کنی! گلبن میگه چرا به جای اینکه بری اینجی و اسرا را سرزنش کنی اومدی اینجا منو ناراحت می کنی؟ هان میگه چون تو داری به اشتباه برداشت می کنی! داری جرم می کنی اگه بندازنت زندان می خوای چیکار کنی؟ دیگه منم نمی تونم ازت مواظبت کنم! گلبن میگه اشکال نداره اسد ازم مواظبت می کنه. هان که میبینه گلبن کلا گوشش بدهکار نیست میگه چاره ای واسم نذاشتی و گویشو میگیره و میگه این یه مدت دست من میمونه.

گلبن وقتی میبینه هرچی میگه هان گوشیشو پس نمیده با جمله ای دو پهلو جلوی صفیه تهدیدش میکنه که اگر گوشیمو ندی منم کاری که دوست نداریو انجام میدم. صفیه میگه چیو می خوای بگی؟! که هان میگه من این گوشیو نمیدم و یه مدت حق نداری از خونه بیرون بری، گلبن میگه داری منو میزاری کنار تا اونا بهم برسن آره؟ هان میگه دارم از تو مواظبت میکنم و میره. هان سر شام بهشون میگه که گلبن حالش خوب نیست و داره دردسر درست میکنه بهش نه گوشی بدین نه بزارین بره بیرون.  اینجی و اگه میفهمند که ممدوح بیشتر روز را خوابه و غذا هم نمیخوره و نگرانش می شوند. شب اینجی و هان تو لابی ساختمان همدیگرو میبینند. هان به خاطر رفتاری که کرده از اینجی عذر خواهی می کند و می گوید: «دیگه خسته شدم اینجی از اینکه مواظب همه باید باشم… دیگه تحملم تموم شده… » اینجی بهش حق میدهد و میگه دیگه تنها نیستی. هان شاخه گلی که جلوی در خانه شان پیدا کرده بود را به اینجی می دهد و اینجی بهش لبخند میزنه.
آخر شب گلبن که دلش واسه اسد خیلی تنگ شده پیش نریمان می رود تا ازش گوشیش را بگیرد ولی نریمان می گوید من به هان قول دادم آبجی نمی تونم گوشیمو بدم بهت. گلبن ناراحت میشه و میگه تو هم باور نداری دوسم داره و به اتاقش برمیگردد.
صفیه موقع خواب به یاد ناجی می افتد، همان شعری که همیشه با خواندش به یاد ناجی می افتد و با برداشتن کتابش لبخند میزند ولی دوباره استرس می گیرید و کتاب شعر را داخل کشویش می گذارد و زیرلب با خودش می گوید: «خدایا خودت خوب میدونی که من کاری به کارش نداشتم. من اصلا زیر قولم نزدم. »



ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید