خلاصه داستان قسمت ۵۴ سریال ترکی شعله های آتش

0
24

سریال ترکی شعله های آتش (شعله ور) که به تهیه کنندگی شرکت معتبر آی یاپیم در حال ساخت و پخش است، از نوامبر سال ۲۰۲۰ پخشش از شبکه شو تیوی آغاز شد.

سناریوی سریال شعله از داستان فرانسوی  le bazar de la charité  بازنویسی شده است و با ورژن ترکیه‌ای آن هواداران بسیاری را به خود جذب کرده است.

این سریال در ژانری رمانتیک ساخته شده است.

در این سریال بازیگرانی از جمله ، Hazar Ergüçlü و Dilan Çiçek Deniz بازی می کنند.

خلاصه داستان قسمت ۵۴ سریال ترکی شعله های آتش

وقتی به جمره خبر می رسد که چلبی به عنوان وکیل او، او را از بازداشتگاه آزاد کرده، جمره با عصبانیت وکالت چلبی را قبول نمی کند و منتظر می ماند تا رویا برسد. چلبی وقتی این را می شنود خیلی عصبانی می شود.
از طرف عدنان عده ای در محله در مورد عمر پرس و جو می کنند. اوزون این خبر را به عمر می رساند و عمر هم که فهمیده باید کار اسکندر باشد، جلوی افراد عدنان را می گیرد و می گوید: «شنیدم در موردم پرس و جو میکردین. پس این نامه رو بگیرد و بده دست اسکندر تا خودش هرچی میخواد از خودم بپرسه! »
وقتی اسکندر به خانه تورمیس می رود، تورمیس به او می گوید: «بهش میگی قاتل مادرش تویی؟ » اسکندر نفس عمیقی می کشد و می گوید: «شما چی؟ این همه زحمت و توجه و فداکاری و هزینه ای که برای اطلس میکنین، میتونه جای اون همه زمان نذاشتن و محبت های نکردتون نسبت به دخترتون رو بگیره؟! » و به طبقه بالا و پیش اطلس می رود. اطلس از دیدن او خیلی خوشحال می شود. چیچک با لبخند به آن دو خیره می شود اما بعد یاد مرگ کنعان می افتد و با ناراحتی اتاق را ترک می کند. اسکندر متوجه این می شود و دنبال چیچک می رود. چیچک باز زخم دستانش را می خارد و اسکندر می گوید: «درد میکنه؟ » چیچک می گوید: «چطور میتونی مرگ عمو کنعان رو نادیده بگیری و طوری رفتار کنی که چیزی نشده ؟» اسکندر می گوید: «میخوام دیگه آدمی باشم که مردم فکر میکنن هستم. حالا که کسی منو باور نداره منم آدمی که فکر میکنن میشم. »

رویا به همراه جمره سراغ چلبی می روند و سراغ گونش را می گیرند. چلبی در نهایت آرامش می گوید: «اونجا جاییکه من همیشه زندگی میکنم. گونش دلش جنگل خواست! » رویا می گوید: «باید بگی وگرنه تو دادگاه علیه خودت استفاده میشه. » چلبی ادرس را داخل کاغذی می نویسد و به دست جمره می دهد.
چلبی به آدرس خانه ی سیمگه می رود. سیمگه با دیدن او وحشت می کند اما چلبی می گوید که فقط آمده تا صحبت کند. چلبی می گوید: «اسم واقعیت فیلیزه مگه نه سیمگه؟! » و تعریف می کند: «تو اون پارک ۴۰ سال پیش یه بچه انداخته شد که انسانیتش مرد. من اومدم بهت دوتا پیشنهاد بدم. یک این که دوباره فیلیز بشی. دوم این که دشمن من بشی. » سیمگه با ترس به او و بعد بچه ی خردسالش خیره می شود.
وقتی جمره و رویا به همراه افراد پلیس به ادرسی که چلبی فرستاده می روند، فاطما در را باز می کند و می گوید که گونش همراه مادربزرگش به اولوداغ رفته است. جمره اصلا آنها را باور نمی کند اما افراد پلیس می گویند از آنجایی که این یک جرم نیست و گونش همراه پدرش است و آدرس را هم پنهان نمی کند، کاری از دستشان برنمی آید و می روند. جمره از این ک هر بار به در بسته می خورد گریه اش می گیرد. از طرفی گونش به مادربزرگش می گوید که دلش برای مادرش تنگ شده، مادربزرگ می گوید: «میدونم دخترم اما اونقدری که تو دلت برای مادرت تنگ میشه اون دلتنگ تو نمیشه. » و گونش را که ناراحت شده در آغوش می گیرد!

حکمت عموی اوزان با عصبانیت سراغ او می رود و به کارهای او اعتراض می کند. اوزان با قاطعیت می گوید: «باید شرایط کاری کارگرای اینجارو درست کنی وگرنه اینجارو رو سرت خراب میکنم. » حکمت به ظاهر قبول می کند.
نماینده ی مجمع به دیدن چلبی می رود و می گوید: «مجمع صلاح دیده نامزد نشی. خبری که این اواخر تو اخبار ازت دیده شده رو نمیشه دست کم گرفت. » چلبی لبخند میزند و تلویزیون را روشن می کند. سیمگه مقابل دوربین خبرنگاران از شکایتش منصرف شده و چلبی را بی گناه نامیده.
عمر اتفاقی در محله به اوزان برمی خورد و از او که دیگر وقتی برای او ندارد گله می کند. انها با هم به میخانه می روند و اوزان که سفره دلش باز شده با بغض در مورد این که استاد آلتان اعتماد و ایمانش را به او از دست داده می گوید و حتی در مورد این که دیگر رویی ندارد با او صحبت کند حرف میزند.جمره دیگر طاقت ندارد و عصبانی است. رویا سعی دارد آرامش کند و می گوید: «جمره این جرم نیست. چون حضانت بچه دست جفت شماست برای همین هم دست یکی از اولیا باشه اون یکی نمیتونه ادعایی داشته باشه. » جمره به فکر فرو می رود و می گوید: «من همیشه از خودم دفاع کردم و یادم رفته میتونم حمله کنم! »
بولنت به تورمیس زنگ میزند و او را تهدید می کند که اگر به دیدنش نیاید و دو میلیون پول نقد برایش نبرد، اطلس را با خود خواهد برد! تورمیس قبول می کند.صبح عمر به دیدن استاد آلتان می رود و از او می خواهد بنشیند تا قضیه اوزان را برایش تعریف کند و بعد تصمیم بگیرد. بعد شنیدن حرف های عمر، التان قبول می کند که به دیدن اوزان برود.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید